فاطمه اسماعیلی در سال1364 ه.ش، در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و لیسه را در لیسه عالی صالحی زیرک به پایان رسانید. سپس وارد دانشگاه کابل شد و در رشته فزیک تحصیل نمود. در سال1387 سند فراغت خویش را از دانشکده ساینس دانشگاه کابل به دست آورد.
بعد از اتمام دوره تحصیلی، مشغول ایفای وظیفه در بخش تألیف و ترجمه وزارت معارف گردید و همچنین به حیث استاد در مرکز آموزشی آینده سازان فعالیت نمود. البته پیش از این نیز، در بخش های تعلیمی و تربیتی خدمت کرده بود. او شعر و داستان را از سال های تحصیل در دانشگاه شروع کرد.
با این که رشته اصلی او ادبیات نبود ولی علاقه وی به ادبیات، سبب شد تا تجربیات خوبی را درعرصه داستان نویسی و شعر کسب نماید. از او یک مجموعه داستان و یک مجموعه شعر آماده نشر است. داستان های او اکثراً با مضمون های اجتماعی نگارش یافته اند. مسایلی از قبیل زن، جنگ و فرهنگ های ناپسند عوام، محتوای اصلی داستان های او را تشکیل می دهند.
او در یکی از داستان هایش به موضوع ازدواج اجباری پرداخته و با نتیجه بسیار حزن انگیز، داستانش را اختتام بخشیده است. نثر داستان هایش روان و ساده است. با جمله های کوتاه بیان شده است.
حوادث ارتباط منطقی نسبت بهم دارند و در یک سلسله زنجیروار به پیش می روند. انتظار و حیرت، برجستگی عمده داستان های او می باشد. اما در شعر، اسماعیلی قالب دلخواه خود را برگزیده است. قالب دلخواه او، شعر سپید است. او عقیده مند است که شعر سپید، قالبی است که انسان می تواند حرف های زیادی را در آن بگوید. وزن و قافیه ای وجود ندارد که مانع از بیان معانی و محتوا گردد.
اینک یک نمونه شعر او را می خوانیم.
زمستان
مرگ در بستری است
که من خواب بامداد می بینم
این خواب ناممکن
شاید در دنیای دیگری سبز شود
اینجا صخره های بزرگ
گریه می کنند
وقتی زمان در موسم باران
خواب پلنگ می بیند
سیلاب ها بر می آشوبند
و زمین فرو می رود
در عمق هزار تو اقیانوس
زمستان با چراغی در دست
بامداد آرزو های خفته مرا
نجوا می کند.
www.kilid.com منبع:
۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر