تیاق اش را چند با بالای کلوخ های روی زمین کوبید.
- چه عجب اس؟
- هیچ عجیب نیس. همو کوه و همو دشت، همو گوسپندا. پگاه و خت می خیزیم. گوسپندا ره اینجه میاریم. می چرانیم تا شام گو گم. شام می ریم به جای ما. هر روز همی اس و دیگه خلاص.
- راست می گی. کار ما خو چوپانیس و هر روز همی کار اس. خوب اس که سگا اس. اگه نی مجبور استیم که شوا هم بیدار باشیم. نصف شب کاری ماره اونا می کنن.
- ها والله. ازما کده سگا خوب کار می کنن. یگ گرگ جرأت نمی کنه که شو ایجه بیایه. آفرینشان.
- راستی تو شار رفتی؟
- مه؟
ها!
- نی. مه و شار؟ از وختی خوده شناختیم. همینجه استم. از اینجه هیچ جای دیگه نرفتم. سودای ماره هم مزدور ارباب میاره. مه نمی فامم که شارچی رقم اس.
- تو چطور؟
- یک دفعه رفتم. او وخت خورد بودم. تقریبن ده سال پیش. کم کم ده یادم میایه.
- خو، ده شار چی اس؟
- سرکای کلان. چار طرف دوکانا. هررقم میوه. هرچیز اس. می فامی اونجه مردم خانای کلان کلان دارن. موتر دارن. موتره خو دیدی؟
- ها چند بار ارباب همرای خود آورده بود.
- ها! ایقدر موتر زیاد اس که حیران بانی. ما و تره سی کو که ده ای دشت افتیدیم و از دنیا هیچ خبر نداریم.
- تو راس می گی. خو هر چی اس همینجه خوب اس.
- یک گپ بزنم قبول می کنی؟
- چه گپ؟ بگو.
- بیا بگریزیم. بریم شار.
- دیوانه شدی، ده شار چه کنیم؟
- بریم کار کنیم. پیسه پیدا کنیم.
- نی نمیشه ما و تو خو بلد نیستیم.
- دیوانه نشو. بریم رایشه پیدا می کنیم. زندگی خوب همونجه اس. هرچی بخواهی، هر کار بکنی می تانی.
- اگه ارباب خبرشوه، پوست مه و تره کاه پرمی کنه.
- نی، بی غم باش. یک دفه ازی دشت بر آییم. باز فلکش مه و تره گیرکده نمی تانه. می گن دنیا کلان اس. بیا و گپ مره بگی و بریم.
- دختر ارباب چطور میشه. نی ، بچیش تو خو می فامی مه از خاطر او رفته نمی تانم.
- او لوده!فکرت به سرت اس یانی؟ به چوپان ارباب دختر میته؟! ده ای چوپانی چیزی نمیشه. برو شار کار کو و پول پیدا کو. باز بیا پیش ارباب.
- نی، مه خو وعده کدیم.
- عجب ساده یی استی. ده روپیه د جیبت نداری و باز می گی دخترارباب. چورت ته بزن.
- گلگ به فکر فرو رفت. نمی دانست چه کار کند. بازو راست می گفت. غیر از همین دامنه کوه، دشت و گوسپندا جایی دیگر و چیزی دیگر ندیده بود. او از کارش هیچ خسته نشده بود. اما امروز گپ ها بازو ، وی را به این فکر انداخت که راستی آن طرف چه ها است. آن طرف دشت چه قسم است. فکرش کار نمی کرد. تا حال دراین باره هم فکر نکرده بود که برای به دست آوردن دختر ارباب پول ضرورت است. هیچ تصمیم گرفته نمی توانست. خانه ی ارباب را هم ندیده بود تا برود و از دختر ارباب مشوره بگیرد. دختر ارباب چند بار به دشت آمده بود و آنها در همین دشت با هم آشنا شده بودند. حیران و سرگردان هر طرف قدم می زد. از ارباب هم می ترسید.
اگر ارباب او را در حال فرار می دید، باز روزگارش خراب می شد.دلش می خواست، که آن طرف دشت برود. یکبار به قریه ی نزدیک دشت که تقریبآ نیم روز فاصله داشت، رفته بود. در قریه به جز چند خانه گلی کهنه چیزی جالبی ندیده بود. همه مردم قریه مانند خود او بودند. اما حال می خواست آن سوی قریه و دشت را ببیند. انسان هایی آن سوی دشت چگونه است. مسیرش معلوم نبود. پاهایش همه دشت را می شناخت. آهسته آهسته از بازو دور شد و در تاریکی گم شد.
شب بسیار تاریک بود. ستاره ها به زمین نزدیک شده بودند تا زمین را روشن کنند. اما روشنایی آن ها کافی نبود. هیچ وقتی ستاره ها با مهتاب و مهتاب با آفتاب رقابت نتوانسته
بود.

گلگ به بازو نزدیک شد و بیخ گوشش آهسته گفت: « بازو، بازو بیدار استی؟»
بازو خود را به پهلو دور داد و پرسید:« چی گپ شده؟»
گلگ بازهم آهسته گفت:« مه فیصله کدیم.»
بازو پرسید:« چی ره فیصله کدی؟»
گلگ جواب داد : « می گریزیم.»
بازو برق آسا از جا پرید: « راس می گی؟»
گلگ جواب داد : « خدا و راستی که همی رقم اس»
بازو با وار خطایی گفت: « بخیز که بریم»
هردو ایستاده شدند. گلگ به چهار طرف خود دید. غیر از سیاهی چیزی دیده نمی شد. چشمش سیاهی می کرد. ولی حالا تصمیم گرفته بود. رو به طرف بازو کرده گفت: « امشو خیلی تاریک اس.»
بازو که فکر او را خوانده بود با پوزخندی گفت: « به مه و تو چی مالوم میشه. مه و تو ای دشته چشم پت بلد استیم.»
گلگ سرتکان داد. بازو راست می گفت. این دشت مانند یک اتاق برایشان شده بود. آنها می توانستند که چشم بسته به هرجای دشت که بخواهند بروند.
دوباره پرسید: « گوسپندا چطور میشه؟»
بازو جواب داد: « سگا اس. بی غم باش. از مه و تو کده خوبتر نگایشان می کنه. باز پگاه ارباب میایه.»
هردولنگی هایشان را به سرها و دستمال های گل سیب را به کمر بستند تا با چپن هایشان را پریشان نکند. بعد تیاق هایشان را به دست گرفته و حرکت کردند. چیزی برای برداشتن نداشتند. تمام چیزشان در تان شان بود.
گلگ پرسید: « از کدام راه بریم؟»
بازو جواب داد: « از ای راه می ریم.»
اول آهسته آهسته قدم نهادند. هرچه پیش می رفتند، سیاهی شب بیشتر می شد. قدم هایشان تیز ترشد. می خواستند تا پیش از برآمدن آفتاب خود را از دشت بیرون بکشند، در غیر آن کارشان زار بود.
ساعت ها قدم زدند. هردو نفس نفس می زدند. لب هایشان خشک شده بود. این چشم هایشان نبود که روبرو را میدید. همه کار از پاهایشان بود. پاهایشان آنها را به هرطرف که می خواست می کشاند. صدای شرشر آب جوی آن ها را متوجه ساخت. هر دو برای چند لحظه ساکت ایستادند. بازو از دست گلگ گرفت و در بیخ گوشش گفت: « ما به قریه رسیدیم. از ای راه نمی ریم. از پشت قریه می ریم.»
گلگ سرتکان داد. دوباره حرکت کردند. از قریه اولی دور شدند. چند ساعتی دیگر هم قدم زدند تا به قریه دیگر رسیدند. این جا مانند نا بینایان قدم می زدند. این جا دشت نبود که چشم بسته قدم بزنند. جایی را بلد نبودند. گاهی در جویی می افتادند و گاهی میان درخت های باغی سرگردان می شدند. از قریه دومی هم گذشتند و به تپه ی سبز رسیدند. بازو ایستاد و گفت : « اگه از سرتپه بریم، شاید راه نزدیک شوه.»
گلگ چیزی نگفت و با بازو به راه افتاد. گلگ خسته شده بود. دلش تنگی کرد. نفس هایش تند تند می زد. در همان حال با سستی گفت: « ای روشنی کجاس؟ از وختی حرکت کدیم، تاریکیس. نکنه دیگه جایا روشنی شده باشه و مه و تو د تاریکی باشیم؟»
بازو با تمسخر گفت: « هیچ از گپای لوده گیت نماندی. تیز تیز بیا. حال سختیس. وختی به شار رسیدیم و شاره دیدی باز ای زخمتا یادت میره.»
قدم ها تیزترشد. پاها همزمان بالا می شد و بعد به زمین می خورد. مثل اینکه اسپی چهار نعل می دود. هنوز به نیمه تپه نرسیده بودند که صدای فیر های مرمی سکوت را شکست. گلگ و بازو هر دو به زمین افتادند. صدای پای دویدن کسی شنیده شد و بالای سرشان رسید. چراغ دستی روشن شد. گلگ با بدن پرخون و چشم های های پر از اشک نفس می زدو یکبار به سوی بازو نگاه کرد. بازو هم روی زمین افتاده بود و هیچ تکان نمی خورد.
بعد سوی مرد چراغ به دست دید. مرد میل تفنگش را به طرف اش گرفت و بعد دو بار ماشه ی تفنگ را فشار داد. دیگر گلگ تکان نخورد.
صدای پای دیگری به آنها نزدیک شد. مرد دومی پرسید: « چطور شد؟»
مرد اولی گفت: « آمر صاحت هردویشانه زدم. لباسهای چوپانی جانشان کده بودند.»
شخص دومی گفت: « آفرین! بریم بالا، باز صبح می بینیم شان.»
فردای آنشب در تما شهر و دهکده های اطراف آوازه شد که نیرو های امنیتی دو دزد مشهور را که مردم شب ها از دست شان خواب نداشتند، کشته اند. آن دو دزد از لباس های چوپان ها استفاده کرده می خواستند که فرار کنند، اما کشته شدند. ارباب صبح زود با دخترش سوی دشت آمد تا از گوسپندا خبر بگیرد. دیدند دو سگ در دو طرف رمه مستی می کند و گوسپندا آرام آرام می چرند. و بعد چشم هایش را تنگ کرد و به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه لبخند زد. لبخندش مرموز بود، چیزی نمی شد فهمید.
